[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 20:55 ] [ علی ]
بـــــ کجـــــــا چنـــــیـــن شتـــــابـــــــان

گـــــونــــ از نـــســــیـــم پرســــیـــد

دلــــ مــــنــــ گرفــــتــه ز ایـــنجــا

هـــوســـــ ســـفـــر نـــداریــــ

ز غبــــار ايـــن بــيابـــان؟"

هــمــه آرزويـــم؛ امـــا

چــه كنـــم كـــه بســته پايــــم

بـــــ کجــــــا چنـــــیـــن شتـــــابــــان

بــ هر آن كجــا كه باشــد به جز اين ســرا ســرايم

ســفــرت به خــير؛ امــا، تو و دوسـتي، خــتدا را

چو از ايــن كوير وحشت به ســلامتي گذشتي،

بـــ شـــــكوفــــه‌ها، به بــــــارانـــــــــــ،

برســــان ســــلام ما را.



برچسب‌ها: شعر به کجا چنین شتابان, اشعارزیبا, برترین و بهترین شعرها و اشعار
[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 22:46 ] [ علی ]
اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر ان کــرد گروســی به دســت آرد دل مــا را

بـــدو بخشــم  تــــن  و جـــان و  ســـر و پـــا را

جوانمردی به ان باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافــظ که میبخشــد سمرقــند و بخارا را


امیر نظام گروسی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگـــر ان مهــرخ تهـــران بدست آرد دل مــا را

به لبــخــنــد ترش بخشـــم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشند

نه بر ان مــه لقـــای ما که شور افکنده دنیــا را


دکتر انوشه

ــــــــــــــــــــــــــ

با کدام یک موافقید؟




برچسب‌ها: اشعار معروف شعر های قشنگ و زیبا, شعر دکتر انوشه, اگر ان ترک شیرازی, اگر ان مهرخ تهران, مجادله ی شعر
[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 12:58 ] [ علی ]
آه، ای مردی که لب های مرا


از شرار بوسه ها سوزانده ئی


هیچ در عمق دو چشم خامشم


راز این دیوانگی را خوانده ئی

 

هیچ می دانی که من در قلب خویش


نقشی از عشق تو پنهان داشتم


هیچ می دانی کز این عشق نهان


آتشی سوزنده بر جان داشتم

 

 گفته اند آن زن زنی دیوانه است


کز لبانش بوسه آسان می دهد


آری، اما بوسه از لب های تو


بر لبان مرده ام جان می دهد


هرگزم در سر نباشد فکر نام


این منم کاینسان ترا جویم بکام


خلوتی می خواهم و آغوش تو


خلوتی می خواهم و لب های جام

 

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر


ساغری از باده هستی دهم


بستری می خواهم از گل های سرخ


تا در آن یکشب ترا مستی دهم

 

آه، ای مردی که لب های مرا


از شرار بوسه ها سوزانده ئی


این کتابی بی سرانجامست و تو


صفحه کوتاهی از آن خوانده ئی!




برچسب‌ها: شعر نقش پنهان فروغ فرخزاد, شعر های زیبا و بهترین های فروغ فرخزاد, شعر آه ای مردی که لب های مرا از فروغ فرخزاد, کتاب ها و زندگی نامه فروغ فرخزاد
[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 0:21 ] [ علی ]
خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم

راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم

گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم

نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد

گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد

ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت

بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد

آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید

قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد

شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد

صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع

آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند

کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب

تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند




برچسب‌ها: شعر های زیبا از حافظ همه اشعار و شعر های زیبای حاف, شعر دوش دیدم که ملائک از حافظ, شعر چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند از حافظ, همه شعر ها و زندگی نامه حافظ
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 23:57 ] [ علی ]
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که بینی چه می کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم!

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته باشدم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزال های دلکشم



برچسب‌ها: شعر بیچاره من از شهریار, شعر در وصل هم ز عشق تو از شهریار, اشعار و شعر های زیبا و تاریخی و به یاد ماندنی شهری, همه شعر های شهریار
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 23:44 ] [ علی ]
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدر

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت




برچسب‌ها: شعر یار و همسر نگرفتم از استاد شهریار, اشعار و شهر های زیبا و به یاد ماندنی شهریار, زندگی نامه شهریار, بهترین شعر های استاد شهریار یار و همسر نگرفتم که گ
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 23:1 ] [ علی ]
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند :

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد




برچسب‌ها: اشعار زیبای ایرانی, شعر های سهراب سپهری, شعر رفته بودم سر حوض سهراب سپهری, شعر نو و شعر قدیمی
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 19:3 ] [ علی ]
درباره وبلاگ

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
آرشيو مطالب
امکانات وب

<